|
سلام دوست جونیا خوبین؟خوشین؟
خسته ام خدا اینقدر که حالم از خودم بهم می خوره ماه مهمونیت بدجور محدودم کرده... از این وضعیت و بی حوصلگی خسته ام...
همه هم که ارث باباشونو از آدم میخوان و مدام تا یه لحظه نباشی پیششون شروع می کنن به غر زدن وتهدید و بد و بیراه گفتن.
همه از من توقع دارند که هر وقت میخوان بشینم پای صحبت هاشون و درکشون کنم و ببخشمشون و کنارشون باشم. اصلا منو درک نمی کنن و فقط خودشونو می بینن .
چرا همه از من توقع کمک دارن و هیچکس به کمکم نمیاد؟
چرا هیچ کس فکر نمیکنه منم ناراحتی دارم منم دلم یه وقتهایی میگیره و احتیاج به صحبت دارم؟ 
چرا فکر نمیکنن پشت خنده هام یه دنیا بغض دارم؟
میخوامش...دلم میخوادش...
چرا کمکم نمیکنی حداقل بیام سمت خودت؟صبری که از من میخوای خیلی زیاده.تو وجودم اینقدر صبر نمی بینم...
چرا چیزهایی که من دارم اونجوری نمیشن که من دوست دارم؟ آخه مگه دل من چقدر جا داره که همه میخوان بیان توش و وقتی در و بسته میبینن شروع میکنن به ناله و نفرین کردنم...
ای خدا جونم صبرم بده این قدر که بتونم جلو این وضعیت وایستم و راهی رو که درسته انتخاب کنم...
دلم خیلی خیلی یه هم صحبت خوب میخواد یکی که توقع خوب بودن رو از من نداشته باشه.یکی که درکم کنه یکی که فکر نکنه همه چیز مرتبه و من حساس شدم.یکی که باهاش حرف بزنم و پیشم باشه ....خیلی تنهام خیلی بیشتر از اونکه فکرشو بکنین...
لطفا کسی فکر نکنه شکست عشقی خوردم و از این حرفها چون مشکل من اینا نیست.
دوستتون دارم.خداحافظ...
|